منه بی ستاره
وقتی درون خواب این کوچه می دویدم
ترسیده بودم از شب از این حضور مبهم
از اینکه می رسیدم از ختم قصه کم کم
من آخرین غزال
دشت پر از شغالمترس هراس مردن افتاده در خیالم
می ترسم از سکوت
واز سایهء حریصمقلبم تپیده از درد بی وقفه در گریزم
راهی نمانده جز تو
در بر گیرم ای دوستوقتی که دست گرمت تنها پناه آهوست
بیمی ندارم از شب
از بی ستاره بودنوقتی تو جون پناهی برای زنده موندن
من آخرین غزال
دشت پر از غزالمترس و هراس مردن افتاده در خیالم
راهی نمانده جز تو
در بر گیرم ای دوستوقتی که دست گرمت تنها پناه آهوست
